بازدید امروز : 11
بازدید دیروز : 0
کل بازدید : 5495
کل یادداشتها ها : 11
خشت اول
« بخوانید »
البته آب ریخته را نتوان به کوزه باز گرداند ، اما قانونى هم تدوین نشده که فکرش را منع کرده باشد .
اگر عمر دوباره داشتم ، می کوشیدم اشتباهات بیشترى مرتکب شوم . همه چیز را آسان می گرفتم . از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر می شدم .
فقط شمارى اندک از رویدادهاى جهان را جدى می گرفتم .
اهمیت کمترى به وضع ظاهریم می دادم . به مسافرت بیشتر می رفتم .
از کوههاى بیشترى بالا می رفتم و در رودخانه هاى بیشترى شنا می کردم. بستنى بیشتر می خوردم و اسفناج کمتر. مشکلات واقعى بیشترى می داشتم و مشکلات واهى کمترى .
آخر من از آن آدمهایى بوده ام که بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى کرده ام ، ساعت به ساعت ، روز به روز.
اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظات خوشی بیشتر می داشتم . آخر من هرگز جایى بدون یک دَماسنج ، یک شیشه داروى قرقره و مسواک ، یک پالتوى بارانى و یک چتر نجات نمی رفتم . اگر عمر دوباره داشتم ، سبک تر سفر می کردم .
اگر عمر دوباره داشتم ، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه می رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه می دادم .
از مدرسه بیشتر جیم می شدم . گلوله هاى کاغذى بیشترى به معلم هایم پرتاب می کردم .
دوستان بیشترى به خانه می آوردم . دیرتر به رختخواب می رفتم و می خوابیدم .
بیشتر عاشق می شدم . به ماهیگیرى بیشتر می رفتم .
شادی بیشتری می کردم . سوار چرخ و فلک بیشتر می شدم . به سیرک بیشتر می رفتم .
در روزگارى که تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع می کنند ، من بر پا می شدم و به ستایش سهل و آسانتر گرفتن اوضاع می پرداختم .
زیرا من با ویل دورانت موافقم که می گوید : « شادى از خرد عاقلتر است. »
(برگرفته از قطعه کوتاه « اگر عمر دوباره داشتم» دان هرالد )